هـــــرچی عــــــــشقتــــــــه.....
*********
تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور 1393 | نویسنده : سه قلوها......

روزی شیوانا متوجه شد که باغبان مدرسه خیلی غمگین است

نزد او رفت و علت ناراحتی اش را جویا شد

باغبان گفت :

راستش بعد از ظهرها که کارم اینجا تمام می شود ساعتی نیز در آهنگری پای کوه کار می کنم

وقتی هنگام غروب می خواهم به منزل برگردم هنگام عبور از باریکه ای مشرف به دره جوانی قلدر سرراهم سبز می شود و مرا تهدید می کند که یا پولم را به او بدهم و یا اینکه مرا از دره به پائین پرتاب می کند

من هم که از بلندی می ترسم بلافاصله دسترنجم را به او می دهم و دست خالی به منزل می روم

امروز هم می ترسم باز او سرراهم سبز شود و باز تهدیدم کند که مرا به پائین دره هل دهد

شیوانا با تعجب گفت :

اما تو هم که هیکل و اندامت بد نیست و به اندازه کافی زور بازو برای دفاع از خودت داری

پس تنها امتیاز آن جوان قلدر تهدید تو به هل دادن ته دره است

امروز اگر سراغ ات آمد به او بچسب و رهایش نکن

به او بگو که حاضری ته دره بروی به شرطی که او را هم همراه خودت به ته دره ببری!

مطمئن باش همه چیز حل می شود

روز بعد شیوانا باغبان را دید که خوشحال و شاد مشغول کار است

شیوانا نتیجه را پرسید

مرد باغبان با خنده گفت :

آنچه گفتید را انجام دادم. به محض اینکه به جوان قلدر چسبیدم و به او گفتم که می خواهم او را همراه خودم به ته دره ببرم ، آنچنان به گریه و زاری افتاد که اصلا باورم نمی شد

آن لحظه بود که فهمیدم او خودش از دره افتادن بیشتر از من می ترسد

به محض اینکه رهایش کردم مثل باد از من دور شد و حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد

شیوانا با لبخند گفت :

همه آنهایی که انسان ها را تهدید می کنند از ابزارهای تهدیدی استفاده می کنند که خودشان بیشتر از آن ابزارها وحشت دارند

هرکس تو را به چیزی تهدید می کند به زبان بی زبانی می گوید که نقطه ضعف خودش همان است

پس از این به بعد هر گاه در معرض تهدیدی قرار گرفتی عین همان تهدید را علیه مهاجم به کار بگیر

می بینی همه چیز خود به خود حل می شود!



تاريخ : شنبه بیست و نهم شهریور 1393 | نویسنده : سه قلوها......
یه استاد داشتیم گیر داده بودهمه ی دانشجوها باید کروات بزنن! کلی هم تهدید کرده بود که اگه سر امتحان کروات نزده باشین ازتون نمره کم می کنم. ولی مصطفی اصلا براش مهم نبود عقیده داشت نباید شکل دشمنامون باشیم واسه همین خیلی راحت بدون کروات اومد سرجلسه. استاد هم تهدیدشو عملی کرد و ازش ۲ نمره کم کرد شد ۱۸ بالاترین نمره ی کلاس. "شهید دکتر مصطفی چمران"



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | نویسنده : سه قلوها......
پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت در محلات شهر، خرج تحصیل خود را بدست میآورد یک روز به شدت دچار تنگدستی شد. او فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار میاورد، تصمیم گرفت از خانه ای تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوانی در را به رویش گشود، دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد. پسرک شیر را سر کشیده و آهسته گفت: چقدر باید به شما بپردازم؟ دختر جوان گفت: هیچ. مادرمان به ما یاد داده در قبال کار نیکی که برای دیگران انجام می دهیم چیزی دریافت نکنیم. پسرک در مقابل گفت: از صمیم قلب از شما تشکر می کنم. پسرک که هاروارد کلی نام داشت، پس از ترک خانه نه تنها از نظر جسمی خود را قویتر حس می کرد، بلکه ایمانش به خداوند و انسانهای نیکوکار نیز بیشتر شد. تا پیش از این او آماده شده بود دست از تحصیل بکشد. سالها بعد... زن جوانی به بیماری مهلکی گرفتار شد. پزشکان از درمان وی عاجز شدند. او به شهر بزرگتری منتقل شد. دکتر هاروارد کلی برای مشاوره در مورد وضعیت این زن فراخوانده شد. وقتی او نام شهری که زن جوان از آنجا آمده بود شنید، برق عجیبی در چشمانش نمایان شد. او بلافاصله بیمار را شناخت. مصمم به اتاقش بازگشت و با خود عهد کرد هر چه در توان دارد، برای نجات زندگی وی بکار گیرد. مبارزه آنها بعد از کشمکش طولانی با بیماری به پیروزی رسید. روز ترخیص بیمار فرا رسید. زن با ترس و لرز صورتحساب را گشود. او اطمینان داشت تا پایان عمر باید برای پرداخت صورتحساب کار کند. نگاهی به صورتحساب انداخت. جمله ای به چشمش خورد: همه مخارج با یک لیوان شیر پرداخته شده است...



تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | نویسنده : سه قلوها......
می گن یه روز ، ﺩﻭ تا ﻭﻫﺎﺑﯽ ﻣﻮﻗﻊ ﺳﻮﺍﺭﺷﺪﻥ ﺑﻪ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﻣﺘﻮﺟﻪ می شن ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍ ﺷﯿﻌﻪ ﺳﺖ . . . 
تصمیم می گیرن ﮐﻪ شیعه رو ﺍﺫﯾﺘﺶ ﮐﻨﻦ
 
ﺍﻭﻟﯽ ﺑﻪ ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ :
ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺗﻌﻄﯿﻼﺕ ﺑﺮﻡ ﻟﺒﻨﺎﻥ ؛ ﺍﻣﺎ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺷﯿﻌﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯿﮑﻨﻪ ؛ اه اه اه نرفتم . ﭘﯿﺸﻨﻬﺎﺩ ﺷﻨﺎﺳﻨﺎﻣﻪ ﺑﺤﺮﯾﻨﯽ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺷﺪ ﺍﻣﺎ قبول نکردم ؛ ﭼﻮﻥ ﺍﮐﺜﺮﯾﺖ ﺷﯿﻌﻪ ﻫﺴﺘﻦ . ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﺮﻡ ﻋﺮﺍﻕ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻋﺮﺍﻕ ﻫﻢ ﭘﺮﺍﺯﺷﯿﻌﻪ ﺍﺳﺖ ؛
 
ﺭﻓﯿﻘﺶ ﮔﻔﺖ : ﺧﺐ ﭼﺮﺍ ﻧﺮﻓﺘﯽ ﺍﺭﻭﭘﺎ؟؟
 
ﮔﻔﺖ : 
ﺍﻭﻧﺠﺎﻫﻢ ﺗﺸﯿﻊ ﻣﻨﺘﺸﺮ ﺷﺪﻩ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻧﺎ ؛ ﻫﺮﺟﺎ ﺑﺮﯼ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺑﺮﻣﯿﺨﻮﺭﯼ. . . 
 
ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩﻥ ﺗﺎ ﺧﺸﻢ ﺍﯾﻦ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺷﯿﻌﻪ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺑﯿﺎﺭﻥ ﻣﺴﺎﻓﺮ ﺷﯿﻌﻪ ﻫﻢ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﺑﺸﻮﻥ ﺭﻭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﭼﺮﺍ ﺑﻪ ﺟﻬﻨﻢ نمیری؟ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﺗﻨﻬﺎ جایی هست ﮐﻪ ﺷﯿﻌﻪ ﻧﺪﺍﺭه و پر از وهابیه !!! 
 
 
      فقط به عشق اميرالمومنين          
              "اَلسَّلٰامُ عَلَیْکََ یٰا اَهل بیت نبوه"  
 


تاريخ : جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 | نویسنده : سه قلوها......
یک روز، آخرای ساعت کاری بانک، پسر بچه ای با یک قبض در دست نزد تحویل دار بانک رفتو گفت:

لطفا این قبضو پرداخت کن.

تحویل دار گفت: پسر جان وقتش گذشته و سایت هارو بستیم، فردا صبح بیار انجام میدم.

پسر بچه گفت میدونی من پسر کیم؟! بابام هم بیاد همینو میگی؟!

تحویل دار گفت پسر هر کیم که باشی ساعت کاری بانک تموم شده و سایتو بستیم!

پنج دقیقه بعد پسر بچه با یه مردی که لباسهای کهنه و چهره رنجیده داشت اومد.

تحویل دار فهمید که باباشه.

بلند شد و به قصد احترام تحویلش گرفت!

قبض و پولشو گرفت و گفت چشم کار شمارو انجام میدم، ته قبضو مهر کرد و تحویل داد؛

البته قبض رو داخل کشو گذاشت تا فردا صبح پرداخت کنه.

پسر بچه گفت دیدی بابامو بیارم نمیتونی نه بهش بگی و بعدش خندید.

پدر به پسرش گفت برو بیرون و منتظر بمون تا منم بیام،  

وقتی پسر بچه رفت باباش اومد و به تحویل دار گفت ممنون بابت اینکه جلوی بچه ام بزرگم کردی!

تحویل دار گفت: این کارو به خاطر بچه ات انجام دادم!

از دیدگاه بچه، پدر، بزرگ ترین فرد تو دنیاست که حلال تموم مشکلاته، خوب نبود ذهنیتش تغییر می کرد.

پدر که باشی در کتاب ها جایی نداری و هیچ چیز زیر پایت نیست!

بی منت از این غریبگی هایت می گذری تا پدر باشی،

پشت خنده هایت فقط سکوت می کنی...



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392 | نویسنده : سه قلوها......

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست


عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 

 

 



تاريخ : سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 | نویسنده : سه قلوها......
روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد

پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:

ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی آیا در هنگام جان کندن آنها

دلت برای کسی سوخته است ؟...عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت

 

1.روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی

غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به

ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که

جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

2.هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و

ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج

نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از

رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره

بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری

را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

 

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد خدایت سلام می

رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به

لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی

رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر

انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها

نمی کنیم

 



تاريخ : شنبه بیستم آبان 1391 | نویسنده : سه قلوها......
دكتر شريعتي مي گويد:


زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ...

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ...

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستي ...

براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف

قانون گذار مي تواني ازدواج كني ...


در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ...

او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...

او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ...

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...

او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...

و هر روز او متولد مي شود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و مي ميرد ...

و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي

صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي

لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و دردهاي منقطع قلب مرد سينه

اي را به ياد مي آوردكه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده

مي كند ...


و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ...

واین رنج است...



تاريخ : پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 | نویسنده : سه قلوها......
 

همه می پرسند:             «چیست درزمزمه مبهم آب؟                 چیست درهمهمه دلکش ابر؟

 

       چیست دربازی آن ابرسپید،                روی این آبی آرام بلند                     

 

   که تورا می برد این گونه به ژرفای خیال              چیست درخلوت خاموش کبوترها؟

 

چیست درکوشش بی حاصل موج؟            چیست درخنده جام؟                 که توچندین ساعت

 

        مات ومبهوت به آن می نگری!؟»           نه به ابر،نه به آب،                نه به برگ،

                                                                                                                                

نه به این آبی آرام بلند،         نه به این خلوت خاموش کبوترها         نه به این آتش سوزنده

 

   که لغزیده به جام    من به این جمله نمی اندیشم       من،مناجات درختان را،هنگام سحر  

 

رقص عطر گل یخ راباباد      نفس پاک شقایق رادر سینه کوه       صحبت چلچله هارا باصبح

 

نبض پاینده هستی رادر گندم زار     گردش رنگ وطراوت رادر گونه گل   همه را می شنوم

 

    می بینم     من به این جمله نمی اندیشم!     به تو می اندیشم      ای سراپا همه خوبی،

 

تک وتنها به تومی اندیشم        همه وقت     همه جا      من به هرحال که باشم به تومی اندیشم

 

                 توبدان این را،تنها توبدان               توبیا              توبمان بامن،تنها توبمان

 

          جای مهتاب به تاریکی شب ها توبتاب        من فدای توبه جای همه گلها توبخند   

 

    اینک این من که به پای تودرافتادم باز                    ریسمانی کن ازآن موی دراز ،

 

         توبگیر،               توببند!            توبخواه                  پاسخ چلچله هارا، توبگو    

 

                    قصه ابر هوارا،توبخوان                          توبمان بامن،تنها توبمان  

 

دررگ ساغر هستی توبجوش     من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است

 

آخرین جرعه این جام تهی راتوبنوش!



تاريخ : دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 | نویسنده : سه قلوها......

A group of frogs were traveling through the woods, and two of them fell into a deep

 گروهی از قورباغه ها از بیشه ای عبور می کردند . دو قورباغه از بین آنها درون گودال

pit. When the other frogs saw how deep the pit was, they told the two frogs that

عمیقی افتادند.وقتی دیگر قورباغه ها دیدند که گودال چقدر عمیق است ،به دو قورباغه گفتند

 they were as good as dead. The two frogs ignored the comments and tried to jump

آنها دیگر می میرند. دو قورباغه نصایح آنها را نادیده گرفتند و سعی کردند با

up out of the pit with all their might. The other frogs kept telling them to stop, that

تمام توانشان از گودال بیرون بپرند.سرانجام یکی از آنها به آنچه دیگر قورباغه ها می گفتند،

they were as good as dead. Finally, one of the frogs took heed to what the other frogs were saying and gave up. He fell down and died

 اعتنا کرد و دست از تلاش برداشت. به زمین افتاد و مرد.

The other frog continued to jump as hard as he could. Once again, the crowd of frogs

 قورباغه دیگر به تلاش ادامه داد تا جایی که توان داشت. بار دیگر قورباغه ها سرش فریاد کشیدند که دست از

yelled at him to stop the pain and just die. He jumped even harder and finally made

رنج کشیدن بردارد و بمیرد.او سخت تر شروع به پریدن کرد و سرانجام

it out. When he got out, the other frogs said, "Did you not hear us?" The frog

بیرون آمد. وقتی او از آنجا خارج شد. قورباغه های دیگر به او گفتند :آیا صدای ما را نشنیدی؟ قورباغه به

explained to them that he was deaf. He thought they were encouraging him the

entire time 

آنها توضیح داد که او ناشنوا است.او فکر کرد که قورباغه ها، تمام مدت او را تشویق می کردند.

 

This story teaches two lessons


این داستان دو درس به ما می آموزد:

 

There is power of life and death in the tongue. An encouraging word to someone

قدرت زندگی و مرگ در زبان است. .یک واژه دلگرم کننده به کسی که

who is down can lift them up and help them make it through the day.

غمگین است می تواند باعث پیشرفت او شود. و کمک کند در طول روز سرزنده باشند.

 

A destructive word to someone who is  down can be what it takes to kill them

یک واژه مخرب به کسی که غمگین است می تواند موجب مرگ او شود. 

 

    So, be careful of what you say 

پس مراقب آنجه می گویی باش.

 



اسلایدر