هـــــرچی عــــــــشقتــــــــه.....
********* 
قالب وبلاگ
تولد انسان روشن شدن کبریتی است...

ومرگش خاموشی آن...

بنگر که دراین فاصله چه کردی...؟؟!

گرما بخشیدی

یا

سوزاندی...

[ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 ] [ ] [ سه قلوها...... ]
من ایرانی نیستم...

من ایرانی نیستم چون عربها پ ندارندوبه پارس میگویندفارس ومن هم همینو میگم...

***

من ایرانی نیستم چون روزکوروش بزرگ 7 آبان رانمیدانم چون این روزفقط درتقویم کشورمن ثبت نشده است

***

من ایرانی نیستم چون عربهابه من آموخته اندبه خوراک بگویم غذادرحالی که خودشان به پیش آب شترمیگویندغذاومن هم تکرارمی کنم

***

من ایرانی نیستم چون عربهابه من آموخته اندبرای شمارش خودمان به جای تن ازنفراستفاده کنم که واحدشمارش حیوانات است

***

من ایرانی نیستم چون عربهابه من آموخته اندبگویم شاهنامه آخرش خوش است چون درآخرشاهنامه ایرانیان ازاعراب شکست میخورند

***

من ایرانی نیستم چون عربهابه من آموخته اندکه به جای واق واق سگ بگویم پارس که نام وطنمان است

***

من ایرانی نیستم چون به جای درودمیگویم سلام وبه جای بدرودمیگویم خداحافظ......

 

masoome002.blogfa.com

[ پنجشنبه بیست و چهارم مهر 1393 ] [ ] [ سه قلوها...... ]

گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را، به رسوائی نياويزم
بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست
گر بدين سان زيست بايد پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه،
يادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک... شاملو

[ سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 ] [ ] [ سه قلوها...... ]
مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت و او آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت 
آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. 
 
مرد آنرا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید.
 
 روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. 
 
هنگامى که آنها را وزن کرد، اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد
 
 و روز بعد به مرد فقیر گفت:دیگر از تو کره نمى خرم،
 
 تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
 
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت:ما ترازویی نداریم و 
 
یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار مى دادیم . 
 
یقین داشته باش که:به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم
[ سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 ] [ ] [ سه قلوها...... ]
روزی دو دانشجو از استاد خود پرسیدند: استاد اصولا منطق چیست؟
معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند.     یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند.
شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدرآن را نمی داند.
پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
معلم جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :
خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و
کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
معلم بار دیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام
عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم
تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید   
این یعنی: منطق ! و از دیدگاه هر کس متفاوت است.
[ سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 ] [ ] [ سه قلوها...... ]
شاید ...

بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

خدایا!خسته ام!نمیتوانم.

 

بنده ی من،دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

 

خدایا!خسته ام!برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

 

بنده ی من قبل ار خواب،این سه رکعت را بخوان.

 

خدایا سه رکعت زیاد است.

 

بنده ی من،فقط یک رکعت نماز وتر بخوان.

 

خدایا!امروز خیلی خسته ام!راه دیگری ندارد؟

 

بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله.

 

خدایا!من در رختخواب هستم.اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

 

بنده ی من همان جا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله.

 

خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم.

 

بنده ی من در دلت بگو یا الله،ما نماز شب برایت حساب می کنیم.

 

بنده اعتنای نمی کند و می خوابد.

 

 

 

ملائکه ی من!ببینید من آنقدر ساده گرفته ام،اما او خوابیده است.

 

چیزی به اذان صبح نمانده،او را بیدار کنید.دلم برایش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده.

 

خداوندا!دوباره او را بیدار کردیم،اما باز خوابید.

 

ملائکه ی من در گوشش بکویید پروردگارت منتظر توست.

 

پروردگارا!باز هم بیدار نمیشود،اذان صبح را می گویند.

 

هنگام طلوع آفتاب است،ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود.

 

خورشید از مشرق سر بر می آورد.

 

خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

 

 

 

او جز من کسی را ندارد ... شاید توبه کرد..

[ سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 ] [ ] [ سه قلوها...... ]
 درژاپن مردمیلیونری برای دردچشمش درماني پیدا نمی کرد بعداز ناامید شدن ازاطباء

پیش راهبی رفت راهب به او پیشنهادکردبه غیر از رنگ سبز به رنگ دیگری نگاه نکند وی

پس ازبازگشت دستورخرید چندين بشکه رنگ سبز را دادو همه خانه رارنگ سبز زدند همه

لباسهایشان را ووسایل خانه وحتی ماشینشان رابه رنگ سبز تغییر دادند و چشمان او

خوب شد. تااینکه روزی مردمیلیونر راهب رابرای تشکربه منزلش دعوت کرد زمانیکه راهب

به محضر ميليونر میرسدجویای حال وی میشود مردمیلیونر میگوید: خوب شدم ولی این

گرانترین مداوایی بود که تابه حال داشته ام... راهب باتعجب گفت اتفاقااین ارزانترین

نسخه ای بوده که تجویز کرده ام برای مداوا تنهاکافی بود عینکی باشیشه سبز تهیه

ميكرديد !!برای درمان دردهايت، نمیتوانی دنیاراتغییردهی. بلکه باتغییرنگرشت میتوانی

دنیارابه کام خوددربیاوری تغییردنیاکاراحمقانه ایست ولي تغییرنگرش ارزانترین و موثرترین راه

است..

[ سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 ] [ ] [ سه قلوها...... ]

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم

بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

 

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

 

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

 

پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

 

 

در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت

[ سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 ] [ ] [ سه قلوها...... ]
گوته : روزی دلیری از سرزمین پارس به تصرف جهان خواهد پرداخت و کسی نمیتواند جلویش قد علم کند...

ناپلئون بناپارت: اگر نیمی از لشگریانم ایرانی بودند تمام دنیا را فتح میکردم...

پیشوا آدولف هیتلر: اگر مهندسان اسلحه ساز من ایرانی بودند صد سال قبل از تولدم آلمان نازی دارای بمب اتمی میشد

اسکندر مقدونی: اگر روزی دیدی که فردی بخاطر کشورش حاضر شده تمام فرزندانش را قربانی کند ... بدان که آن مرد اهل امپراطوری پارس است ! (فرزند در یونان مهم ترین شخص اجتماع محسوب میشود)

 

[ سه شنبه بیست و دوم مهر 1393 ] [ ] [ سه قلوها...... ]

 

معلم با عصبانیت به چشم های سیاه و مظلوم دخترک خیره شد وداد زد: (چند بار بگم مشقاتو تمیز نویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ها؟ فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم).
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد… بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت:خانوممادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد… اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه… اونوقت

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسماونوقت قول می دم مشقامو بنویسم
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین ساراو بی ارداه قطره های اشک بر گونه هایش جاری شد...
[ چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 ] [ ] [ سه قلوها...... ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

سـلام
قدم رنجه فرمودین
وبلاگ مارو با قدوم مبارکتون مزین کردین

ممنـــــــــــــــــــــــــــــــــونیم اگه نـــــــــــــــــــظربدیــــــــــــــــــــــــد



اینم یه سخن زیبااز دکتر شریعتی:

افسوس روزی خواهد آمد بی دینی نمادی از روشن فکری است